موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ
صبا ویژن
چنــد روزیستــ دلــم تنگــ محرم شده استــ

 

افسران - چنــد روزیستــ دلــم تنگــ محرم شده استــ

 

گر بنا نیست ببخشید ؛ نبخشید اما

پیش زهرا ؛ گنه کار نخوانید فقط !



حقمان است ؛ ولی جان اباعبـــــدالله

محضر فاطمه ما را نکشانید فقط !



روز محشر به جهنم ببریدم ؛ اما ...

دست ما را به محرم برسانید فقط !


+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 مهر 7ساعــت ساعت 9:22 عصر تــوسط طاهره چراغچی | نظر
خصوصیات مشترک شهدا

 

 

 

خصوصیات مشترک تمام شهیدان

انجام واجبات و ترک محرمات بوده است

پس بسم الله....

ماهم میتونیم شهید بشیم


+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 شهریور 31ساعــت ساعت 12:59 عصر تــوسط طاهره چراغچی | نظر بدهید
خانه قبر

 

قال رسول الله(ص):

قبر هر روز پنج مرتبه انسان را صدا میزند

1-من خانه فقر هستم با خودتان گنج بیاورید.

2-من خانه ترس هستم باخودتان انیس بیاورید.

3-من خانه مارهاوعقرب ها هستم باخودتان پادزهر بیاورید.

4-من خانه تاریکی هاهستم باخودتان روشنایی بیاورید.

5-من خانه ریگ ها و خاک ها هستم باخودتان فرش بیاورید.

1-گنج:لا اله الاالله

2-چراغ:نماز و نمازشب

3-پادزهر:صدقه و خیرات

4-انیس:تلاوت قرآن

5-فرش:عمل صالح



+ نوشته شـــده در چهارشنبه 92 شهریور 20ساعــت ساعت 12:24 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر
ازدواج و جنگ

شهید چراغچی در پی اصرارهای بسیار خانواده اش درمورد ازدواج شرط کرده بود تنها همسری خواهد گرفت که حضور دایم او در جبهه رابپذیرد.

درسال 1361 با خانم تهمینه عرفانیان ازدواج کرد و در حالی که فقط سه چهار روز از ازدواجش نمی گذشت به جبهه بازگشت.

شهیدچراغچی در جبهه هرگاه با اعتراض همرزمانش روبه رو می شد که چرا به خانواده ات تلفن نمی زنی؟پاسخ می داد

((چون هر وقت با خانواده تماس میگیرم گریه میکنند ومتاثر می شوند واین گریه و تاثراحتمال دارد بخشی از فکر من را که باید

تماما در خدمت جنگ باشد مشغول کند به همین دلیل تماس نمیگیرم تا این حالت از بین برود.))


+ نوشته شـــده در سه شنبه 92 شهریور 12ساعــت ساعت 11:48 عصر تــوسط طاهره چراغچی | نظر
هوای نفس

آیت الله قاصی:

از اینجا تابهشت یک قدم است.

قدم اول را بگدارید روی هوای نفس

قدم دومی در بهشت است.


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 شهریور 11ساعــت ساعت 1:50 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر
دل نوشته

امشب دلم بهانه عطر خاکت را گرفته است...عطر خون های پاکی که فراموش نشدنی اند
و اشکهایم بی مهابا سر به سجده دل می گذارند...
طلائیــــــه چه شد که تو را نفهمیدم
چه شد که درک نکردم عظمتت را...
و فقط محو شدم در تو...غرق در غروبت...
گویی جا مانده ام از خودم...از دلم...از تمام وجود و روحم
اگر بارها خاکت را در آغوش گیرم همانی که هستی و تو مانده ای...ماندگار برای همیشه
اما من که هستمــ؟کجا هستمـــ ؟
یکبار به خواب من بیا... با کسانی که مجنون توئند...با شیفتگان سه راهی شهادتت...
یک بار به رویای فراموشی هایم بیا و بیدارم کن از غفلت ها در این عصر روزمرگی ...

چشم های من تشن? بیداریست...

دلتنگت که میشوم به لبخند حاج حسین می نگرم

به نگاه حاج محمد ابراهیم...

نگاه شهدا زنده است... و براستی که عند ربّهم یرزقونند...

 


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 مرداد 21ساعــت ساعت 5:49 عصر تــوسط طاهره چراغچی | نظر
میعــــــــادگاه دوست

میعاد گاه دوست

وقتی کمک می خواست به دوستانش باشوخی می گفت:باید ولی را یاوری کرد.


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 مرداد 21ساعــت ساعت 1:31 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر
ای شهید

 

ای شهدا

شما با معبود خود چه گفتید که آسمانی شدید

شما در خلوتهای شبانه خود چه کردید که اینگونه پرواز را آموختید

دستم را بگیرید و مرا از این ظلمت کده رهایی بخشید



+ نوشته شـــده در سه شنبه 92 مرداد 1ساعــت ساعت 12:41 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر
...دست خط شهید ولی الله چراغچی و

 

 


+ نوشته شـــده در دوشنبه 92 تیر 31ساعــت ساعت 12:4 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر
زندگینامه ی شهید چراغچی

شهید ولی الله چراغچی مسجدی : قائم مقام فرمانده لشگر 5 نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) ولی الله چراغچی مسجدی در تاریخ 1/7/1337 در “مشهد” متولد شد. در کودکی به یکی از مدارس علمی – مذهبی به نام “مقویه” رفت و مدت 3 سال در آنجا به تحصیل پرداخت. سپس برای گذراندن دوره ابتدایی پا به مدرسه نهاد و مجدداً شروع به درس خواندن از پایه اول کرد. پس از پایان دوره ابتدایی، تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان دانش بزرگ نیا – فردوسی – در رشته ریاضیات آغاز کرد. او هر سال با دریافت بهترین نمرات و اخذ بهترین رتبه، دبیرستان را به پایان برد. در سال 1357- 1356 پس از شرکت در کنکور، در رشته مهندسی علوم دانشگاه بیرجند پذیرفته شد. با اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) فعالیت سیاسی مذهبی خود را قوت بخشید و در صحنه مبارزه با رژیم منفور پهلوی مشتاقانه گام نهاد. در سال 1358- 1357 با تعطیلی دانشگاه ها فعالیت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاس های نظامی به تعلیم افراد می پرداخت. در همین سالها بود که با تشکیل سپاه به این ارگان انقلابی – اسلامی رو نهاد و درس و دانشگاه را رها کرد. با آغاز اولین خیانتهای ضد انقلاب داخلی در گنبد، به این منطقه رفت و از خود در آنجا دلاوریها به جا گذاشت. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه های نبرد شتافت. مسئولیت های او در جبهه عبارتست از: فرمانده گردان، مسئول طرح و عملیات منطقه 6 سپاه، مسئول طرح و عملیات نصر 5 خراسان و قائم مقام فرمانده لشکر 5 نصر. به اعتراف برادران همسنگرش پستها و مقامهایی که به او تفویض می شد، از او انسانی مصمم تر می ساخت. ولی الله از قدرت برنامه ریزی و طراحی بی نظیری برخوردار بود. در عملیات بستان، طرح او برای تصرف آنجا مورد توجه و تصویب تمامی فرماندهان قرار گرفت. در مورد خصوصیات اخلاقی او باید گفت که تواضع و فروتنی بیش از حدش خیلی از دوستان و حتی بیگانه ها را بارها و لارها خجل و شرمنده کرده بود. خویشتن داری، توکل و خونسردی اش حتی در اوج مشکلات و فشار زیاد کار زبانزد همسنگرانش بود. نماز شب های پر شور و مداوم او در نیمه شبان جبهه ها یا در خلوت های پشت جبهه زبانزد همه بود. علاقه ایشان به امام خمینی بسیار زیاد بود و مطیع و مطاع امر ایشان بود. در سال 1361 ازدواج کرد و ثمره این ازدواج دختری به نام” فاطمه” است که در تاریخ 7/7/1363 به دنیا آمد. او در پی اصرار های بسیار خانواده اش در مورد ازدواج شرط کرده بود، تنها همسری خواهد گرفت که حضور همیشه او را در جبهه بپذیرد. در حقیقت برای همیشه خود را پذیرای شهادت کرده بود. پس از ازدواج که توفیق حضور در خدمت امام را نیز یافته بود، در حالی که فقط سه یا 4 روز از ازدواجش گذشته بود به جبهه برگشت. در جبهه هرگاه با اعتراض همرزمانش رو به رو می شد که چرا به خانواده ات تلفن نمی زنی؟ پاسخ می داد: چون هر وقت با خانواده تماس می گیرم، بخشی از فکر مرا که باید تماما در خدمت جنگ باشد، مشغول می کند. به همین خاطر تماس نمی گیرم تا این حالت از بین برود. در عملیات چزابه از ناحیه دست و پا مجروح شد، ولی با این وجود به استراحت نپرداخت و به هیچ قیمتی حاضر نود به پشت جبهه برود تا اینکه از شدت جراحات وارده حالش وخیم شد و او را به اجبار به پشت جبهه انتقال دادند. در یکی از حمله ها نیز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دریچه قلبش رسییده بود و پی در پی می گفت: چیزی نیست. من حالم خیلی خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچه های بسیجی در خط مقدم باشید. محمد امیر زاده – دوست و همرزم شهید – خاطره خود را از آن دوران چنین بیان می کند: بعد از عملیات رمضان بود که به تعدادی از یگانهای رزمی سپاه ماموریت داده شد، سریعا از جنوب کشور عازم جبهه میانی در محور سومار بشوند. لشگر 21 امام رضا (ع) که در آن روزها تیپ مستقل بود، عامل این ماموریت شد وفرمانده این تیپ را شهید ولی الله چراغچی برعهده داشت، بنده هم به عنوان بسیجی راننده این سردار بودم. این عملیات با عنوان مسلم بن عقیل در سال 1361 آغاز شد. محور یکم تیپ امام رضا (ع) قرار بود عمل کند. ارتفاعات بسیار بلندی را که مشرف به دشت اطراف شهر مندلی عراق بود، بچه ها هنگام شب و در موعد مقرر تمام آنها را تصرف کرده بودند و به هدف اصلی دست یافته بودند، ولی دشمن در پایین ارتفاعات – که تپه های کوچکی بود – استقرار داشت و احتمال ترض او می رفت. لذا با هماهنگی فرمانده گردان آن محور با فرمانده تیپ شهید چراغچی، قرار شد آن تپه های پایین ارتفاعات هم از دشمن گرفته شود. وقتی گردان حمل کرد عراقی ها سریع موضع را ترک کردند. بعد از ظهر همان روز که روز اول عملیات بود، تصمیم گرفتند به همراه عده ای از عزیزان از جمله: شهید رمضان علی عامل، شهید حسینیان، شهید نعمانی، شهید عرفانی و شهید شریفی بروند پایین و منطقه را ببینند که بنده راننده ایشان بودم و آنها را همراهی می کردم. وقتی رسیدیم پایین، بعد از ظهر حدود ساعت 5 بود. به محض اینکه رسیدیم پایین، دشمن شدیدا پاتک کرد و با امکانات بسار زیاد و یک لشکر نیرو قصد تصرف مواضع از دست داده را داشت. در این زمان گردانی که شهید چراغچی و ما در آن حضور داشتیم به محاصره دشمن در آمدیم که آن موقع هوا کاملا تاریک شده بود و دشمن محاصره را خیلی تنگ کرده بود. شهید چراغچی به همراه گردان خیلی سریع نیروها را سازماندهی و تقسیم کرد. سپس توصیه می کردند مهمات موجود را خیلی با صرفه و دقت مصرف کنید که تمام نشود تا اینکه گردان کمکی برسد و محاصره شکسته شود. یکی دو ساعت شب گذشته بود که شهید چراغچی به افراد گردان دستور دادند که سریع دعای توسل برگزار کنید تا اینکه از طرف خداوند متعال و ائمه معصومین (ع) شاید فرجی شود. بلافاصله دعا برگزار شود و به نیمه های دعا نرسیده بودیم که بالای سر ما یک ابر سیاهی فرا گرفت و بلافاصله شروع به باریدن کرد و چنان باران شدیدی بارید که ماشین جنگی دشمن از کار افتاد و سر و صدا کم شد، در همین حال فرمانده گردان اطلاع داده بودند، مهمات در شرف اتمام است. زیر باران نشسته بودیم و خدا را شکر می کردیم که سر و صدایی بلند شد. یکی از برادران با سرعت آمد و گفت: از دور دو سیاهی به طرف ما می آیند. دو نفر از برادران بسیج را که جلوتر فرستاده بودند، آمدند و گفتند: آن دو سیاهی دو قاطرند که حامل مهمات می باشند این قاطر ها به محض اینکه رسیدند، در میان بچه ها زانو زدند و روی زمین دو زانو خوابیدند و سرشان را روی زمین گذاشتند و بچه ها سریع بار آنها را تخلیه کردند. سپس آن دو حیوان از شدت جراحات زیاد و تیرهایی که به آنها اصابت کرده بود از بین رفتند. شهید چراغچی با چشمان پر از اشک گفت: من در سخت ترین اوضاع و گرفتاری متوسل به دعای توسل شدم که این چنین نتیجه هایی داشته باشد. بعد که از گردان بالا سوال شد، گفتند: ما هیچ گونه قاطری نفرستادیم و خبر نداریم و بدون شک امدادهای غیبی بود که دائما به یاری رزمندگان می شتافت. ولی الله چراغچی در عملیات ظفر آفرین بدر بر اثر اصابت گلوله به ناحیه سر مجروح می شود و در بیمارستان شهدای تهران بستری می گردد. بعد از 23 روز بی هوشی، سرانجام در 18 فروردین ماه سال 1364 به درجه رفیع شهادت نایل گشت و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) مشهد آرام گرفت.


+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 تیر 30ساعــت ساعت 12:10 صبح تــوسط طاهره چراغچی | نظر بدهید